سخن زیبا

بروزترین وبسایت سخن های زیبا و ماندگار

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

۴۵ مطلب با موضوع «اشعار زیبا» ثبت شده است

ای خوش از تن کوچ کردن، پروین اعتصامی

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح

دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن

مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

پروین اعتصامی

۰۸ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۷ ۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰
عاشق

شعر طنز، باز شوهر بی بهانه

باز شوهر بی بهانه

با ادایی کودکانه

هیکل چون استوانه

میکند غر غر به خانه

یادم آید روز اول

گردنش کج, دست و پا شل

پیش بابا موش می شد

سرخیش تا گوش می شد

دختری افتاده بودم

مهربان و ساده بودم

نرم و نازک

شاد و چابک

چشمهایم همچو آهو

عطر موهایم چو شب بو

می شنیدم از لب او

حرفهایی همچو جادو

من غلام خانه زادت

جان دهم هر دم به یادت

گر نیایی خانه ی من

می گریزد روحم از تن

بعد از آن گفتار زیبا

خام گشتم من همانجا

شد به پا جشن عروسی

کیک و شام و دیده بوسی

بعد از آن دیگر ندیدم

هرگز آن اوقات بی غم

قسمتم یک مرد جانی

اندکی لوس و روانی

بشنو از من جان خواهر

هر که کرد این دوره شوهر

خاک بر سر گشت و حیرانپ

شد پشیمان ، شد پشیمان ، شد پشیمان

۰۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۸ ۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰
عاشق

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

۰۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۰۰ ۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰
عاشق

بیدل دهلوی، دام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مرا

دام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مرا

عاقبت‌کرد این در واکرده زندانی مرا

محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام

سرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مرا

جوش زخم سینه‌ام‌،‌کیفیت چاک دلم

خرمی مفت تو ای‌گل‌گر بخندانی مرا

ای ادب‌، سازخموشی نیز بی‌آهنگ نیست

همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا

مدّعمرم‌یک‌قلم‌چون شمع‌دروحشت‌گذشت

آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا

عجز هم‌چون‌سایه اوج‌اعتباری داشته‌ست

کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا

پرده ساز جنونم خامشی آهنگ نیست

ناله می‌گردم به هر رنگی‌که‌گردانی مرا

ناله‌واری سر ز جیب دل برون آورده‌ام

شعلهٔ شوقم‌، مباد ای یأس بنشانی مرا

احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست

من اگر خود را نمی‌دانم تو می‌دانی مرا

بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام

آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا

بیدل دهلوی

۰۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۷ ۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰
عاشق

در نخستین ساعت شب،نیما یوشیج

در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:
« بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را
هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
مرده اش در لای دیوار است پنهان
 آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
او، روانش خسته و رنجور مانده است
با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
در نخستین ساعت شب:
در نخستین ساعت شب هر کس از بالای

ایوانش چراغ اوست آویزان
همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من
که ز من دور است و در کار است
زیر دیوار بزرگ شهر.
در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز
در غم ناراحتی های کسانم؛
همچنانی کان زن چینی
بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،
من سرودی آشنا را می کن در گوش
من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش
و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!
در نخستین ساعت شب،
این چراغ رفته را خاموش تر کن
من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی
راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند
وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر
دیرگاهی هست می خوانم.
در بطون عالم اعداد بیمر
در دل تاریکی بیمار
چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته
که بزور دستهای ما به گرد ما
می روند این بی زبان دیوارها بالا.

نیما یوشیج

۰۶ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۸ ۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰
عاشق

سیمین بهبهانی،شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من

شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من

در شهر شما عاشق انگشت نما من

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من

شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به در خانه ی عشق تو گدا من

یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو

یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد

همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:

ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟

سیمین بهبهانی

۰۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۵۶ ۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰
عاشق

تو بارون قدم زدن بی چتر

تو بارون، قدم زدن بی چتر چجوری یادت رفت

چجوری تونستی...

من اونقدر دلم برات تنگه، که برمی گشتی بهم اگه می دونستیbroken heart

۰۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۵ ۰ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰
عاشق

باز باران،با ترانه

باز باران

با ترانه

با گهرهای فراوان

می‌خورد بر بام خانه...

یادش بخیر، زمزمه شب و روزمون بود تو بچگی هامونheart

۰۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۷ ۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰
عاشق

بر خیر و مخور غم جهان

بر خیر و مخور غم جهان گذران
خوش باشو دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران

(خیام)

۰۵ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۲ ۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰
عاشق

مرد باش

گر بر سر نفس خود امیری، مردی

بر کور و کر، ار نکته نگیری، مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگیری، مردی

(رودکی)

۰۴ دی ۹۵ ، ۰۸:۵۷ ۰ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰
عاشق