عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره

 

عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره

چمن پر سبزه صحرا لاله زاره

دمی فرصت غنیمت دان درین فصل

که دنیـــــای دنی بی اعتباره

بابا طاهر

  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵

بهار غنچه‌ی سبزی است‌

 

سلام بر آنان‌
که در پنهان خویش
‌بهاری برای شکفتن دارند
و می‌دانند هیاهوی گنجشکهای حقیر
ربطی با بهار ندارد
حتی کنایه‌وار
بهار غنچه‌ی سبزی است‌
که مثل لبخند باید
بر لب انسان بشکفد
بشقاب‌های کوچک سبزه
‌تنها یک «سین‌»
به «سین‌»های ناقص سفره می‌افزاید
بهار کی می‌تواند این همه بی‌معنی باشد؟
بهار آن است که خود ببوید
نه آن‌که تقویم بگوید

سلمان هراتی

  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵

نتوان دلِ شاد را به غم فرسودن

 

نتوان دلِ شاد را به غم فرسودن
وقتِ خوش خود به سنگِ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن

(حکیم عمر خیام)

  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

تا که خفتیم همه بیدار شدند

 

تا که خفتیم همه بیدار شدند
تا که مردیم همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در آن لحظه که افتاد و شکست

 

  • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

درد، حرف نیست

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

چگونه خویش را صدا کنم؟!

(قیصر امین پور)

  • شنبه ۲۵ دی ۹۵

یک روز کسی می شکند فاصله ها را...

 

یک روز کسی می شکند فاصله ها را

حل می کند آن روز کسی مسئله ها را

گفتند رسیدن به تو صد مرحله دارد

تا کی بشمارد دلم این مرحله ها را؟

افسوس که در این تن دل مرده توان نیست

تا بشنوی از حنجره ی من گله ها را

تا در قفس کوچک این بغض نمیرند

پر داده ام امروز همه چلچله ها را

با غصه شکستند دلم را و نهادند

در طالع من تنگ ترین حوصله ها را

امشب چه قشنگ است برای "بله" گفتن

هرچند نمانده ست امیدی "بله " ها را

با این همه در عمق وجودم تپشی هست

یک روز کسی می شکند فاصله هارا

(زهرا پناهی)

 

  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

(استاد شهریار)

  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

گذشت...

 

این یک دو سه روز نوبتِ عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غمِ دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت
(حکیم عمر خیام)

  • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

شعر زمستونه

زمستونه زمستونه                   فصل تگرگ و بارونه

هوا شده خیلی سرد                 روی زمین پر از برف

چه خوبه کودکستان                 وقتی میشه زمستان

کلاغ های سیاه رنگ                 بخاری های روشن

وقتی بارون میباره                  دلم میخواد دوباره

برم به کودکستان                    میان آن گلستان

heart

  • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵